مولا اجازه؟!

 

 

 آقا اجازه! خسته ام از اینهمه فریب

از های و هوی مردم این شهر نانجیب

آقا اجازه! این دو سه خط را خودت بخوان!

قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران

قصدم گلایه نیست، اجازه! نه به خدا...

اصلا به این نوشته بگویید «داستان»

من خسته ام فقط.. از «خاک»، از زمین

از طعنه های «آتش» و از آخرالزمان

آقا اجازه! سیر شد از ما خدای عشق

از بس به جای داغ تو خوردیم حرص نان!

آقا اجازه! سنگ شدم،  مانده در کویر

باران بگو که باز ببارد از آسمان

اهل بهشت یا که جهنم؟ خودت بگو..

در زیر دستهای نجیبت بده امان!

 

آقا اجازه................................!
..........................................

باشد! صبور می شوم اما تو لا اقل

دستی برای من بده از دورها تکان...

خانم دکتر عباسلو

 

 

/ 2 نظر / 29 بازدید
راهی

...........که با این پست گریه کردم....... کربلا ببینمتان

fateme

سلام چرا وضع اینجوریه؟!